.:تك درخت عشق:.
نويسندگان
لینک دوستان

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان .:تنها درخت عشق:. و آدرس miraselove.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





دو تا ادم برفی در دو طرف رودخانه ای با دیدن هم عاشق هم می شن . اونا از عشق هم اب شدن تا شاید تو اب رودخانه بهم برسن.

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 22 شهريور 1398, ] [ 18:9 ] [ آرزو ]

گروه اینترنتی میشی گروپــــ

تا به فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت
تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت
تا کمر بستم، غبار از کاروان بر جا نبود
از کمین تا سر برآوردم، شکار از دست رفت
داغ‌های ناامیدی یادگار از خود گذاشت
خرده عمرم که چون نقد شرار از دست رفت
تا نفس را راست کردم، ریخت اوراق حواس
دست تا بر دست سودم، نوبهار از دست رفت
پی به عیب خود نبردم تا بصیرت داشم
خویش را نشناختم، آیینه‌دار از دست رفت
 
                                                   (صائب‌ تبریزی)
«خورشید در حال جمع کردن بساط بی‌فروغ‌اش بود و آسمان همچون تشنه‌ای دیوانه، جرعه‌جرعه از کوزه بی‌قواره شب می‌نوشید
همیشه وقتی غروب‌ها کنار پنجره زل می‌زد به عمق آسمان، منظره را در ذهنش این‌طور توصیف می‌کرد. چیزی در ژرفای دلش به حرکت درآمده بود. موجی عظیم که به صخره‌های ذهنش برخورد می‌کرد. سونامی سؤال و تردیدهای چندین ساله، به سراغش آمده بود.
روبه‌روی آینه قدیمی نشست. دستی به قاب رنگ و رو رفته نقره‌ای‌اش کشید. یاد حرف مادربزرگش افتاد؛ وقتی که این آینه را به یادگار می‌داد: «پیرشی عزیزجان! این آینه یادگار پدر خدا بیامرزمه... خیلی دوستش داشت.. گاهی ساعت‌ها به اون خیره می‌شد و زیر لب انگار با یکی حرف می‌زد... دلم می‌خواد خوب ازش نگهداری کنی...»
خیره شد به تصویر روبه‌رو و ناخودآگاه پرسید: «این منم؟!» دوباره خیره شد و گوش داد... شاید هم می‌گفت...!
- : گاهی دلت می‌خواد تنها باشی و سرعت سرسام‌آور زندگی کم و کمتر بشه. گاهی دلت می‌خواد این همه اضطراب و نگرانی، پای سمجشو از روی دلت برداره. گاهی دلت می‌خواد دور بشی از این همه صدا، این همه صورت، این همه نگاه... و خودت باشی... زمانی که هیچ‌کی خودش نیست که اگه تو باشی، باختی... گاهی دلت می‌خواد این نقاب مادرزادی رو که به پوستت چسبیده، ذوبش کنی...
- : گاهی دلت می‌خواد یه تغییر اساسی در خودت ایجاد کنی. تغییری مثبت تا به خودت یه نمره بیست بدی. مهربون باشی و مهربونی رو با تمام وجودت حس کنی. گاهی دلت می‌خواد تو خلوت خودت، یه نگاه به گذشته بندازی و همه شکست‌ها و تلخی‌ها رو فراموش کنی.
- : گاهی دلت می‌خواد از نو شروع کنی. آینده‌ای زیبا توی ذهنت نقاشی کنی و در اون نقاشی، تو همیشه به رنگی خاص باشی.
- : گاهی دلت می‌خواد دور بشی، دور باشی. سفر کنی. مسافر باشی. مقصدی داشته باشی و مقصد باشی. جاش مهم نیست، فقط جایی باشه که خودت رو با تمام وجود حس کنی. تنهایی لذت‌بخشی که در آغوش آرامش، هیچ‌گاه ترکت نکنه و هیچ‌کس و هیچ‌چیز خلسه با خود بودنت رو خراب نکنه. جایی که نه از جعبه جادویی هزار رنگ خبری هست و نه ساعت، نه تلفن، نه رادیو، نه تلفن همراه، نه کامپیوتر و اینترنت، نه روزنامه و مجله‌ای، نه خبری، نه دروغی، نه حاشیه‌ای، نه...
- : گاهی دلت می‌خواد سبک باشی، سبک‌تر از قاصدکی حتی. گاهی دلت می‌خواد نفس بکشی با خیال راحت و ریه‌های معترضت رو با هوای پاک و تازه، آروم کنی. گاهی دلت می‌خواد زیباترین تصویرهای دنیا رو به قاب خالی چشمات هدیه کنی. گاهی دلت می‌خواد از یه جای ناآشنا گرمای دستی آشتی‌دهنده رو حس کنی و با صدای غریبه‌ای دور و خیالی از اعماق وجودت که می‌گه تنها تو رو دوست دارم، سرشار از عشق بشی.
- : گاهی دلت می‌خواد عاشق باشی، عشق یا معشوق باشی در کوچه خلوت خودت، که حالا قراره بزرگ‌ترین و طولانی‌ترین تونل جهان از دلش بگذره... درک خویشتن...
- : گاهی دلت می‌خواد زیباترین باشی.
- : گاهی دلت می‌خواد خوشبخت‌ترین باشی.
- : گاهی دلت می‌خواد بهترین باشی.
- : گاهی دلت می‌خواد اونی باشی که دلت می‌خواد... اما دل تو چی می‌خواد؟!
....
- : گاهی دلت خیلی چیزها می‌خواد، حق داره؛ اما تو به هیچ‌یک نمی‌رسی، یعنی نمی‌تونی که برسی، حتی به ساده‌ترینش که خودت باشی... چون یه مانع بزرگ سد راهت شده و اون اینه که... دلت نمی‌خواد!
- : ... نه، ناراحت نشو... این یه نیروی منفی نیست... فقط کمی... لحظه‌ای... به دو دلی‌هات بیندیش!
***
 
لحظه‌ای به خود آمد. ظلمات محض... شب از نیمه گذشته بود. دستانش به تلاش درآمدند و فریاد آخرین کبریت، به جا مانده از نسل روشنایی، شعله آفرید. درون آینه، تصویری نیمه روشن جان گرفت، برخاست و به درون، قدم برداشت.

 

[ یک شنبه 24 ارديبهشت 1391, ] [ 23:35 ] [ آرزو ]



من زاده شدم به عشق مادر
پرورده شدم به عشق مادر
در دامن او شدم چنین نور
پیوسته شدم به عشق مادر

بوی تن او بهار هر فصل
بشکفته شدم به عشق مادر
تعلیم نمودیم بیاموز
وارسته شدم به عشق مادر
از رنج زمان عبور دادی
نی خسته شدم به عشق مادر

آموخت مرا صبور باشم
دل بسته شدم به عشق مادر
هر ملک به زیر پای مادر

گل دسته شدم به عشق مادر
چون داد مرا ز شیره جان
لب بسته شدم به عشق مادر
در ساحل قلب بی کرانش
وابسته شدم به عشق مادر
او رفت و سکوت من فرو ریخت

مادرم...آغوشت گرمترین جا برای زیستن!
 

روزت مبارک

[ چهار شنبه 20 ارديبهشت 1391, ] [ 21:58 ] [ آرزو ]

چشم ها را باید شست،جور دیگر بایاد دید

واژه ها را باید شست

واژه ها باید خود باد،واژه ها باید خود باران باشد

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر ها را،خاطره ها را،زیر باران بایاد برد

با همه مردم شهر،زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را،زیر باران باید جست...

                              (سهراب سپهری)

 

عشق را ، زیر باران باید جست

خیابان خیلی شلوع بود.باران هم ریز و پر راز می بارید.به چهار راه که نزدیک شدم،جمعیتی را دیدم که دور هم حلقه زده و هیاهوی عجیبی راه انداخته بودند.نزدیک شدم و سرک کشیدم.دیدم مرد و زن دور پسر بچه ای حدودا 10 ساله حلقه زده اند.همه چتر ها را باز کرده بودند.تنها آن پسر بی چتر و پر باران بود.های های گریه اش بند نمی آمد.سیبی قرمز زنگ در دست داشت؛سیبی درشت که قطره های باران آن را می شست.

-:حالا ننه باباش کجان؟...شاید...

-:همینه دیگه... وقتی پدر مادرا بچه شونو ول میکنن...دزد و لات میشه دیگه...

-:قهرمان هم همینا کشتن...

-:مرغ دزد شتر دزد میشه عاقبت...

-:معلوم نیست چند وفته غذای درست و حسابی نخورده...

-:من میگم بدیمش پلیس...ببرنش زندان تا آدم بشه...

-:...

کسی فرصت حرف زدن به پسرک نمی داد.با دستش به سمت مغازه اشاره میکرد.خواستم کمی جلوتر بروم که یکی گفت:هیشکی وساطت نکنه...بچه پررو با دست اشاره میکنه...لابد بقیه شم می خواد...باید حالشو گرفت...

بعضی خندیدند و تایید کردند.توی همهمه جماعت،بی تفاوت،جلو تر رفتم و به پسرک نزدیک شدم.کمی عقت رفت.ترسیده بود او.حق هم داشت.خیس بود.چترم را روی سرش گرفتم و نگاهش کردم.کمی جلو آمد.

-:چیزی نمی خوای بگی...چرا؟!

در حالی که گریه می زد و با دستش به محل سیب ها اشاره می کرد،گفت:اخه نذاشتن...اجازه...ما دزد نیستیم اقا...دیدم این سیب قرمز و خشکله...برشداشتم و یه پونصد تومنی هم جاش گذاشتم...هر چی هم داد زدم که به این اقاهه بگم نشد...

نفسش را تازه کرد.اشک هایش را پاک کرد و ادمه داد:...چون خیلی شلوغ بود...تا اومدم این طرف...این اقاهه مچ دستمو گرفت و داد زد:«دزد...دزد...».

خیس شده بود.برگشتم و نگاهی به شکارچیان و کارآگاهان دورو برم انداختم.یکی یکی در حال عقب گرد بودند.«آقاهه»هم به سمت سیب ها رفت اسکناس خیس و تا خورده پسرک را دید،در جیب گذاشت و رفت.

به همراه پسرک در پیاده رو راه افتادم.خیلی عجله داشت.پرسیدم:«کجا می خوای بری با این عجله؟!...صبر کن...».در حالی که گام های کوچکش را سریع بر می داشت گفت:«الان میرسیم...».

داخل کوچه دخترکی ژنده پوش به همراه مردی که مدام سرفه میکرد،در حال دسته کردن گل های سرخ بودند.پسرک سیب را به دختر داد:«بگیر یلدا خانوم...تمیزه،توی بارون حسابی شسته شده...پولشم دادم به خدا...».

دخترک تبسمی کرد و همرا با نگاهی از سر شادی به پدرش و پسرک،سیب را گرفت.پدرش لا به لای سرفه هایش گفت:«خدا را شکر...سیب قرمز هوس کره بودی که از غیب رسید...کاش چیز دیگه ای از خدا می خواستیم...».

با صدای مصطرب و فریاد زن و مردی که به ما نزدیک می شدند،به خودم آمدم.زن به سرعت به پسرک نزدیک شد و او را در آغوش گرفت.

-:کجا بودی عزیزم؟!دلم خیلی شور زد...

مرد نیز که دیگر آرام شده بود پسرک را در بغل گرفت:«خدا را شکر که حالت خوبه...نگرانمون کردی...خب،حالا می خوام یه خبر خوب بهت بدم...خواهر دار شدی بابا...اسمشم تو انتخاب کن...».

-:دلم می خواهد بهش بگم یلدا...

***

احساس می کردم چترم بزرگ تر شده یا حجم در ابعاد آنچه دیدم،کوچک تر شده است.

از کنار دکه ی روز نامه فروشی گذشتم.به تیتر های خیس و پر آب نگاهی انداختم:

«کلاه برداری بزرگ...اختلاس...جنایت...دزدی...انتقام...». 

***

 

در پیاده رو هیچ چتری بسته نبود.هیچ چشمی تر نبودهیچ جای پایی پیدا نبود.                               

                        بی بهانه عاشق باشیم

[ پنج شنبه 7 ارديبهشت 1391, ] [ 21:1 ] [ آرزو ]

 دل فروشی

گفتمش دل می خری ؟

پرسید چند؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده کرد و دل زدستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل زدستانش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود...

 

[ شنبه 2 ارديبهشت 1391, ] [ 17:28 ] [ آرزو ]

تو نمی دانی/وای ...کاش ندانی هرگز

که چه سخت است نشستن به تماشای چنین تصویری/ که تویی

که گل من بودی و من کاشتمت/در دل باغ دگر می رویی/و به من می گویی:که ز من یاد مکن

چون تو گفتی/به چشم

به سراغ تو نمی آیم و در سینه تو را می بویم

تا تو در باغ جدیدی که در آن روییدی/شاد و خرم باشی

yegane

ادامه ی مطلب...



ادامه مطلب
[ جمعه 12 اسفند 1390, ] [ 23:1 ] [ آرزو ]

 

http://rahil87.parsiblog.com/PhotoAlbum/azarandisheh/pic(72).jpg  

 

پسرک از پدر بزرگش پرسید :
-
پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟
پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم

 

 

 

 

 

 

 

 

می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
-
اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !
پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست

 

 

 

 

 

 

 

 

که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :
صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی

که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست

او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی

 

از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد

اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر)

پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی

 

 

 

 

چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه
 

 

 

 

 

از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست 

در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.
صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد

 

که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد

 

 

 

 

[ جمعه 4 اسفند 1390, ] [ 23:55 ] [ آرزو ]


 

http://img4up.com/up2/16167420759948407966.jpg

 

 

دستمال کاغذی به اشک گفت قطره قطره ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می کنی؟

عاشقم با من ازدواج می کنی؟

اشک گفت : ازدواج اشک و دستمال کاغذی!

تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما تو مچاله می شوی چرک می شوی و تکه ای زبا له می شوی

پس برو و بی خیال باش

عاشقی کجاست !

تو فقط دستمال باش...

 

 

http://up.clip2ni.com/i/images/39cibrzjceqqfvtzmfkn.jpg

دستمال کاغذی دلش شکست گوشه ای کنار جعبه اش نشست

گریه کرد و گریه کرد

در تن سفیدو نازکش دوید خون درد

آخرش دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بودو عاشق و زلال

او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود دانه های اشک داشت


 

 

[ چهار شنبه 26 بهمن 1390, ] [ 20:57 ] [ آرزو ]

 

http://www.jiku.ir/i/attachments/1/1321753237270409_large.jpg

 

!!!!خسته شدم........ـببخش

چقدر خسته ام از ماندن  کنار  خودم

و ایستاده ام اکنون کنار  دارِ خودم

دویـدم و نـرسـیـدم بـه آن پیشینم

کنـار راه نشـستم بـه انتظار خودم

هوای  رود شدن داشت قطره ام اما

نشد و غـرق شدم میان سیل  خودم

خلاصه ساده بگویم پرستوها رفـتند

و مانده ام چه عبث میان  تار خودم

مرا ببخش که این شعرهای تکراری 

  فقط رواست بخوانم سر ِ مزار خودم

در پناه سایه نیمه لرزان یک شمع برایت مینویسم.....

غریبی بد دردیست.....من تو را می خواهم....نه هیچ چیز دیگر را....

میان این همه اشنا من بی تو غریبه ام....تو در حال عبوری از من از 

 خاطره هایت از گذشته ها....می دانم که طاقت نداری که باور کنی

من این همه ماه، برای دیدنت صبوری کردم.....

اما باور کن با صد هزار دریا هم نم توانی نفرت گذر اینهمه روزها و

هفته ها را از دلم پاک کنی....هیچ چیز جز با تو بودن ان همه قصه را

 فراموشم نمیکند....

همیشه در عجب بودم که چرا

در جاده عشق پا به پایم

نمی امدی حتی وقتی که آهسته و پیوسته می رفتم

امروز فهمیدم

ریگی که در کفشت بود تو را می آزرد... 

[ سه شنبه 25 بهمن 1390, ] [ 15:50 ] [ آرزو ]

زندگــ ــی زیباست اگر زیبا ببینــ ــ ــی !

زندگـــ ــی یعنی محبتــ ــ ــ ...

محبتـــ ـــ ــ یعنی عـ ـشـ ـق ...

عـ ـشـ ـق یعنی تــ ـــو ...

بگذار نامت را تـ ـکـ ـرار کنم

نامت زیباست دلنشـ ـ ـین است

چه داشته ایــ ـــ

که اینگونه مرا طلـسـ ـم کرده ای

من اینگونه نبودم

تو عـ ـشـ ـق را با من آشـــنــا کردی

تو هوای دلـ ــم را با طراوت کردی

زمانی که با تــ ـــو هستم

به آسمان به بیـــ ـکران پرواز میکنم

پس بدان دوسـ ـتــ ـت دارم

گرچه پایان راه را نمیدانم!!!!

 

[ چهار شنبه 19 بهمن 1390, ] [ 16:19 ] [ آرزو ]
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
امکانات وب

آمار وبلاگ:
 

بازدید امروز : 117
بازدید دیروز : 536
بازدید هفته : 2851
بازدید ماه : 11863
بازدید کل : 129624
تعداد مطالب : 217
تعداد نظرات : 2473
تعداد آنلاین : 18



*سفارش کد موزیک*